پویا پویا ، تا این لحظه: 17 سال و 10 ماه و 17 روز سن داره
پرنیاپرنیا، تا این لحظه: 11 سال و 11 ماه و 28 روز سن داره

پویا و پرنیا گلهای زندگی

بازی وبلاگی

چون خیلی ها پست قبلی رو نخوندن هنوز اینو میزارم ادامه مطلب که شلوغ نشه اینجا پست قبلی رو هم ببینین ههههههههه   بدون رمزه ها   سلام این یه بازی وبلاگیه که توسط دوست عزیزم مامان پارمیدا به این بازی دعوت شدم .توی این بازی وبلاگی من باید بنویسم چرا وبلاگم رو دوست دارم و در پایان هم سه تا از دوستای دیگرم رو دعوت کنم که توی وبلاگهاشون چنین کاری رو مرتکب بشن. من اینجا رودوست دارم چون تک تک لحظاتم اینجا ثبت میشه . از دفتر خاطراتی که برای پویا مینوشتم خیلی بهتره چون خیلی جزئی تر مینویسم اینجا. یه عالمه دوست پیدا کردم که بیشتر از دوستای غیرمجازی بهم سرمیزنن و دوسشون دارم. دیدم که خیلی ها چقدر به خاطر یک سری داشته ...
7 بهمن 1391

من و دردونه

پویا: مامان دیروز که شما خواب بودی من چاقو رو برداشتم خورد به پام خون اومد! من: خوب مامانی مواظب باش دیگه این اتفاق نیافته خیلی ناراحت میشم من پویا: خوب چییییکار کنم؟گررررسنم بود خووووووب. داشتم غذا می پزیدم --------------------------------------------------------------- شب رفتیم خونه ی بهروز اینا خوابیدیم .وقتی رفتیم بهروز خواب بود . صبح که بیدار شده میگه: مامان مامااااااااان به قران پویا و مامانش اینجا خوابیدن. باورت میشه؟ به قرااااااااان      پویاکه پتورو دور خودش پیچیده و خمار خماره: ای وااااااااااای قران قران، خفه شو مگه نمیبینی خوابم؟؟؟ ------------------------------------------------...
28 دی 1391

خوشحالم

امروز ساعت 4بعداز ظهر همه میرن خونه ی مامان تا وسایل خاله زهرا رو ببریم خونه ی جدید هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا عروسی بازی شروع شد امروز دراون لحظات جزو بهترین ساعات و لحظات عمرم خواهد بود خوشحالم که یه شوهر منطقی و مهربون دارم که هیچ گونه محدودیتی برای اینور واونور رفتن و کمک کردن به آبجیم نمیکنه و من یک کبوتر آزادم که داره برای مستقل شدن خواهر کوچیکش از خوشحالی بال بال میزنه ...
12 دی 1391

ثبت شیرین زبانی

موضوع خاصی نداریم  فقط اومدم ایناروثبت کنم تا یادم نرفته تو اتوبوس نشستیم پویا داره پفیلا میخوره که یه بچه از صندلی پشت سر هی به مامانش نق میزنه که چرا برام پفیلا نخریدی! ومادره بنده خدا نمیدونه چی بگه به پویا میگم: پاشوبه این نی نی! پشت سری تعارف کن پفیلا برداره اونم بلند میشه پاکتو دراز میکنه به طرفش(یعنی بردار) بنده خدا مادره هم که باخودش گفت آخیش خلاص شدم دستشو کرد تو پاکت و یه مشت پفیلا برداشت .اماااااااااااااااااااااا به محض اینکه دستشو درآورد از تو پفیلا پویا خان فرمودند: کم بردار چه خبرته!!!!!!   حالا من: سرمو کردم زیر صندلی مثلا یه چیزی افتاده دارم برمیدارم!!! و پقی میزنم زیر خنده همه اهالی : زیر ...
29 آذر 1391

روزمرگی

تازگی ها پرحرف شدی در حد تیم ملی . یعنی اونقدرحرف میزنی که خدا میدونه. مامان ببین چی کشیدم(حالا من دارم مثلا ظرف میشورم! )مامان .... مامان..... هی باید از سر کارام پاشم بیام ببینم چی میگی یا حتما سرمو بچرخونم به طرفت و دقیق گوش کنم چی میگی وگرنه بیشتر ادامش میدی..... * مامان میخوام با گوشی بابایی انگری برد بازی کنم من: خوب برو به خودش بگو رفته تو حال کناربابایی وایستاده میگه:اهه اهه (اصلا حرف نمیزنه نق نق....) بعد 5ثانیه برگشته میگه: بابایی بهم نگفت جان چی میخوای!!!!!! خیلی اعصابم خورد میشه انتظار داره خودمون از غیب بفهمیم چی می خواد اصلا حررررررررررررررف نمیزنهههههههههههه  -------------------------------...
23 آذر 1391

عکسای تولد رمزو برداشتم چون خیلی ها ندیدن

اینم کیک گل پسرم .           از خدا می خواهم درآن دوردستها شیرین ترین لحظات در انتظارت باشد . توباشی و یک دنیا خوشبختی و عشق . توباشی ویک سبد عاطفه و انسانیت . توباشی و هرآنچه تو را شاد و پیروز می کند حتی اگر آن چیز وآن کس ما نباشیم   مهدی هم کلاسی و پسرخاله ی پویا       این بخش هرکسی مشغول خودشه من اینجاشو از همه بیشتر دوست داشتم یعنی یه چیزی میگم یه چیزی میشنوین!!!!!     ...
22 آذر 1391

تولد 4 سالگی + خاطرات تولد

سلام دوستای مهربونم این پست سردراز دارد دو قسمته هرکدومو دوست داشتین ببینین عکساهم توپست پایینی با رمز همیشگی . این ...... نی نی وبلاگ نمیشه مطلب بنویسی باز تو ادامش رمز داربزاری اعصابموخورد کرده امشب 1: خاطرات تولد 4سال پیش یه روز صبح پاییزی مامان رقیه و باباامیر و مامان بزرگ راهی بیمارستان شدن. بایه ساک نوزاد که توش یه عالمه چیزمیزبود مخصوصا یه دست لباس که هرکی رفت کربلا و مکه و...دادم بهشون که بزنن به ضریح و برات بیارن . وتو ساعت 4 بعدازظهر به دنیا اومدی در حالی که باباامیر- مامان بزرگا- زن دایی محمد و سعید - عموها و زن عموها - عمه و همه و همه پشت در اتاق عمل منتظر تو بودن!!!!! وقتی بیرونت آوردن (البته ا...
16 آذر 1391

دودلی

سلام گل پسرم:) 3 روز دیگه تولدته یعنی جمعه نمی دونم چیکار کنم! از اول تولدت داستان اینجوری بوده: یکسالگی یه تولد مفصل و کلی مهمون وشام وهدیه و.... 2سالگی یه تولد عشقولانه ی 3 نفره:) 3سالگی باز دوباره یه عالمه مهمون و شام و هدیه و..... امسال؟؟؟؟ قطعا چون تو محرمه آی بزن و بیاروببر نداریم . حالا نمیدونم تو خونه 3تایی جشن بگیریم یا تو مهد برات بگیرم؟ گاهی خودت میگی که دوستات تو مهد کیک آوردن وانگار دوست داری که تو هم یه روز اونجا جشن بگیری و به بچه های کلاست کیک بدی نمی دونم چیکار کنم................................. فعلا هیچ برنامه ای ندارم!!!! ...
14 آذر 1391