پویا پویا ، تا این لحظه: 17 سال و 10 ماه و 19 روز سن داره
پرنیاپرنیا12 سالگیت مبارک

پویا و پرنیا گلهای زندگی

برای دوستان

خراب شه این سیستم سرکارم که کلی مشکل داره . تلفن خونه رو هم که گفتن خیلی طول میکشه تا بیان .بلاتکلیفیم شدید بهار جان دوست خوبم کجایی چندوقت خبری ازت ندارم دلم برات تنگ شده سپیده عمه ی آریانا اصلا یه مدت طولانی هستش که وبلاگت برام باز نمیشه یاشار خوشکلم خوبی خاله جان؟ قربون آرایشگاه رفتن و موهای قشنگت . دلم میگیره کامنتا رو باز میکنم و کامنت خودم نیس. اسماء جان عزیزم باور میکنی از وقتی قالبو عوض کردی من کلا نتونستم بیام تو وبلاگت این سیستم من نوبره به غران!!!! آزاده جان دوست خوبم بهت سرمیزنم مامان ترنم تو خیلی بهم سرمیزنی ازت یه دنیا ممنونم زینب-پرستو-حاج خانوم    شماها دیگه برام مثل خواهرین ...
10 تير 1392

حالم اصلا خوب نیست

از ساعت 7 تا 7:50 دقیقه دلقک شدم- شعر خوندم- قربون صدقه رفتم آخرشم گریه کردم ....بیدار نمیشه که نمیشه . خوابش نمیاد ها بیداره .چشاشو باز نمیکنه و فقط داااااااااد میزنه که نمیخوام برم مهد ای خدا سرنوشتمو چی نوشتی؟تا کی؟ خسته شدم خسته.........................................
8 تير 1392

یه نموره نق نق

این همه شیرین زبونی خوندین کیف کردین اون روی پویا رو هم داشته باشین: 85% طول روز اینجوریه : ظهره .هواگرمه 38درجه!!!! میرم مهد دنبالش و میاد بیرون و شروع میکنه به نق نق!!! میگم بریم برات بستنی بخرم .میخنده و میگه باشه میره تو سوپر و در فریزرو مثل یخچال خونه باز میکنه میخواد 4زانو بزنه توش که مرده میگه : عمو جان اول انتخاب کن بستنیتو بعد درشو باز کن بردارش ... آقا دیگه شروع میشه..... داااااااااااااد بیدااااااااااااااد میگم خوب مادر من بگو کدومو میخوای من بهت بدم ؟دااااااااااااااااااد میزنه فقط!!!! اونقدر خسته ام و از گرما وکار سرم درد گرفته صبحانه هم نخوردم! الانم ساعت 1ظهره . یه بستنی خودم انتخاب میکنم میدم بهش .جیییییییغ میزن...
6 تير 1392

مریضی

  پست قبلی عکسه روز جمعه از صب خوب و خوش بود . اونقدر خربزه دوس داره متاسفانه که حاضره پوستشم بخوره . از صب تا شب مشغول خربزه خوردن بود. شب همکارم و خانمش اومدن دنبالمون بریم شام بیرون و وقتی من و خانمش رفتیم تو مانتو فروشی و اومدیم بیرون دیدیم سه تا آقا یواشکی دارن بستنی قیفی میخورن اونم کنار خیابون!!!! آقا 10 دقیقه بعد این بستنی با اون خربزه با هم شدن اسید از معده ریختن بیرون تو ماشین زارو زندگیمون کثیف شد.... تا 4صبح بالا میاورد 4بردیمش اورژانس آمپول ضد تهوع زد دیگه بالا نمیاورد ولی تب شدید داشت!!! خدایا ...حالا شده ساعت 5صبح ما هم که 7ونیم باید بریم مهد !!!! هیچی هی پاشویه هی شربت ...کلا لخ.تش کردم و هی پارچه خیس میزاشتم...
4 تير 1392