13 فروردین 92
صبح با اتوبوس عمو علی به همراه مامان بزرگ وبابابزرگ وعموها و عمه + خاله های بابایی رفتیم خارج از شهر یه جا فرش پهن کردیم و چایی درس کردیماونم رو آتیش و ..... وتو هم با صدرا کلی بازی کردی و پسر بدی نبودی . از صبح که بیدار شدی یه کم پات لنگ میزد . عصر که اومدیم شهر بابایی بردت آمپول دومتو زد . الان اصلا خوب نیستی و من اصلا اصلا خوب نیستم. خدایا چرا اینجوری میشه؟ خدایا بدیهای منو به پای بچم ننویس. منو مجازات کن تنبیه کن ولی نه با بچم. طاقت ندارم عکس تو گوشی بابایی گرفتیم ولی اصلا حسش نیست بریزم تو سیستم و بزارم حالم خوب نیست...................... ...
نویسنده :
مامانی
22:06
پا درد
سلام من از 5 عید تا آخرشو مرخصی گرفتم و روزهای خوبی رو با پسرک گذروندیم. بیرون رفتیم. بانک رفتیم. خرید کردیم. پارک رفتیم. قطارشادی سوار شدیم. جاهایی که دوست داشتیم بریم و وقت نشده و هیچوقت نمیشده! رفتیم. صبحها تا خود 9 وگاهی10!!!! خوابیدیم و لذت بردیم . بعدش پاشدیم و یه صبحانه 2نفره دبش خوردیم. و.... وبه این نتیجه رسیدیم که اگه آدم تو خونه باشه همیشه ، پیوسته روگازش تمیزه! خونه اش جارو خورده! یخچال مرتب و تمیزه. اعصابش راحته. ساعت 3ظهر تازه فک میکنه ساعت 11 است!!!!وقتی شوهرش میاد خونه عطر غذا خونه رو پرکرده... وفهمیدیم که وقتی نگران زمان خوابیدن بچه نباشی اعصاب بچه هم راحت تره هی بهش نمیگی الان نخواب که شب خوابت نمیبره .یا ساع...
نویسنده :
مامانی
23:57
مادرانه
ممنونم خدا
تولد ریحانه!
همین الان خاله زهرا و فاطمه پیام دادن و گفتن که خاله مریم به سلامتی فارغ شد. خدا رو شکر .از امروز ظهر بستری شده بود و همه منتظر بودیم دنیا بیاد. حالا مهدی 4ساله یه آبجی داره . خدایا شکرت ...
نویسنده :
مامانی
9:26
ثنا +آتلیه + اداره (عکس اضافه شد)
دیروز مرخصی گرفتم یه کم به دورواطرافم رسیدم و زنگ زدم جاریم گفتم اگه میخوای خریدی چیزی بری ثنا رو بیار بزار اینجا وباآرامش برو .اونم ذوق مرگ شد جیک ثانیه ثنا رو آورد تحویل داد 3ساعتی مهمونمون بود و دلبری کرد و من و پویا قربون صدقه اش رفتیم . خیییییییییلی دوسش دارم من بعدم نهار درس کردم جاری جونم برگشت با هم خوردیم و چای دارچین و بچه ها هم بازی کردن ماهم خریداشو چک کردیم و خودتون می دونین دوباره نیگاه کردن و به هم ریختن خریدا از خود خریدم بیشتر به خانوما می چسبه پسرکم هم کلی کیف کرد دیروز با امیرحسین نوه ی صاحبخونه بازی کرد. از نبودن بابایی استفاده کرد لباسا و کفش فوتبال بابایی رو پوشید عکسشو میزارم ببینین .بهروز اومد خونمون با هم آتیش ...
نویسنده :
مامانی
20:29




