پویا پویا ، تا این لحظه: 17 سال و 10 ماه و 19 روز سن داره
پرنیاپرنیا12 سالگیت مبارک

پویا و پرنیا گلهای زندگی

پویا و آشپزخونه

ساعت 1 رسیدیم خونه لباسامو درآوردمو مشغول آشپزخونه شدم: آشپزخونه رو ریختم به هم مثلا دارم خونه تکونی میکنم هی این پسرک میاد تو آشپزخونه بدو بدو میره بیرون منم سرم گرم کار خودمم بعد که کابینتا رو تمیز تمیز دستمال میکشم شروع میکنم به چیدن وسایل : کف چای سازومیزارم هر چی می گردم قوری وکتریش نیس!!!! پاسماوریا هستن قاشقاشون غیب شده!!!! کارتون قندا هست 2تا کله قند توش نیستن! 4تا قابلمه سر ندارن ! و.....    تو حالت خلسه بودم و فقط به اطرافم نیگاه میکردم دیدم یه دست کوچولو آرووووووووم به طرف سبد سیب زمینی و پیازا که خالیش کرده بودم شسته بودم دراز شدو داره میکشه به طرف هال اونو!!! دنبالش رفتم دیدم یا حضرت عباااااااااااااااا...
10 اسفند 1391

بچه ها بیاین بازی

میگم بچه ها  ، ای وای اول سلام حالا : میگم من اینو یه جا دیدم خیلی خوشم اومد قضیه چیه؟ همین الان تمام وسایل کیفتونو در بیارین ازش عکس بگیرین سانسور نداریما ! مرتب کردن الکی هم نداریم واقعی واقعی بعدش آدرس عکسا رو برام بزارین میزارم اینجا ادامه مطلب منتظر عکساتون هستم میگما منم با چه کسایی همبازی شدم هر کدومتون یه بهونهه بیارین حالا :( برای دیدن عکسا برین ادامه مطلب   اینم عکس وسایل داخل کیف من که شامل کیف پولی - جاسوئیچی- قرص ویتامین ث که روزی 2باربایدد بخورم- اون کاغذه هم لیست کارا وخریدایی که برای عید باید انجام بدم - کارت اتوبوس -کارت هدیه و... جالبه برام جای سواله پنکک بدون ابر به چه دردم میتونه بخوره آ...
9 اسفند 1391

قاطی پاتی+بعدا نوشت

چون هنوز دلم میخواد برا پست قبلی عکس بزارین و همه دوستام شرکت کنن از طرفی این حرفامم میخوام بزارم که یادم نره پس میریم ادامه مطلب پسرکم: *یه وقتایی اونقدر از بودنت پر میشم که حتی یه ثانیه بودن بدون تو برام سخته *گاهی بین کارومشغله های اداری اونقدر دلم برات پر میکشه و یاد خنده ها و حرفات میکنم که ناخودآگاه گوشیمو برمیدارم یه چندتا از عکساتو نیگاه میکنم و یه جوری دلم برات ذره ذره میشه که انگار یه ساله ندیدمت *یه وقتایی تو خیابون می بینم مردم دارن یه جورایی نیگام میکنن بعدش می بینم که دارم هر هر با خودم می خندم اصلن! بعد به درونم مراجعه میکنم می بینم همش تویی . داری برام حرف میزنی و شیرین زبونی میکنی و منم وسط خیابون دارم می خند...
8 اسفند 1391

شدیدا حالم بده

این سرماخوردگی من ادامه داشت و هی دیدم حالم بهتر شده از لحاظ گلو و اینا ولی تا بلند میشدم سرم گیج میرفت . حالت تهوع و... بالاخره عصر جمعه دوباره رفتم درمانگاه بماند که یه مقدار راه پیاده رفتم و حالم بدتر شد و بماند که وقتی رفتم تازه گفتن دکتر تو خونشه تازه رفته دوش بگیره بیاد و من داشتم می مردم از ضعف ودوست داشتم خفه کنم خودمو با این شانس .... خلاصه بعد 1ساعت علافی که حالم از این علافی تو مطب دکترا به هم میخوره دکتر اومد و من که دیگه رنگ به رخسار نداشتمو دید و فشارمو گرفت گفت 6!!! فوری یه سرم نوشت و همونجا برام وصل کردن و بعد یه مدت امیراومد و داداش محمد هم اومد و خلاصه تموم شد رفتم خونه الان سرکارم و تمام بدنم میلرزه از این آمپول خو...
28 بهمن 1391

بازی وبلاگی

چون خیلی ها پست قبلی رو نخوندن هنوز اینو میزارم ادامه مطلب که شلوغ نشه اینجا پست قبلی رو هم ببینین ههههههههه   بدون رمزه ها   سلام این یه بازی وبلاگیه که توسط دوست عزیزم مامان پارمیدا به این بازی دعوت شدم .توی این بازی وبلاگی من باید بنویسم چرا وبلاگم رو دوست دارم و در پایان هم سه تا از دوستای دیگرم رو دعوت کنم که توی وبلاگهاشون چنین کاری رو مرتکب بشن. من اینجا رودوست دارم چون تک تک لحظاتم اینجا ثبت میشه . از دفتر خاطراتی که برای پویا مینوشتم خیلی بهتره چون خیلی جزئی تر مینویسم اینجا. یه عالمه دوست پیدا کردم که بیشتر از دوستای غیرمجازی بهم سرمیزنن و دوسشون دارم. دیدم که خیلی ها چقدر به خاطر یک سری داشته ...
7 بهمن 1391