پویا و آشپزخونه
ساعت 1 رسیدیم خونه لباسامو درآوردمو مشغول آشپزخونه شدم: آشپزخونه رو ریختم به هم مثلا دارم خونه تکونی میکنم هی این پسرک میاد تو آشپزخونه بدو بدو میره بیرون منم سرم گرم کار خودمم بعد که کابینتا رو تمیز تمیز دستمال میکشم شروع میکنم به چیدن وسایل : کف چای سازومیزارم هر چی می گردم قوری وکتریش نیس!!!! پاسماوریا هستن قاشقاشون غیب شده!!!! کارتون قندا هست 2تا کله قند توش نیستن! 4تا قابلمه سر ندارن ! و..... تو حالت خلسه بودم و فقط به اطرافم نیگاه میکردم دیدم یه دست کوچولو آرووووووووم به طرف سبد سیب زمینی و پیازا که خالیش کرده بودم شسته بودم دراز شدو داره میکشه به طرف هال اونو!!! دنبالش رفتم دیدم یا حضرت عباااااااااااااااا...
نویسنده :
مامانی
8:30





