پویا پویا ، تا این لحظه: 17 سال و 10 ماه و 17 روز سن داره
پرنیاپرنیا، تا این لحظه: 11 سال و 11 ماه و 28 روز سن داره

پویا و پرنیا گلهای زندگی

آخرین اخبار

3روزه میرم فیزیوتراپی هنوز که تغییری احساس نشده. البته بهترم!!! (بالاخره  احساس شده یا نشده ؟ خخخخخ)  ینی میشه راه برم ! بلندشم بشینم کلا قفل نیستم ولی خوبم نیستم پویا و خاله راضیه (پرستارش)  با هم بی نهایت خوبن  :) خدا رو هزاران با شکر * راه رفتن تو خیابون هایی که از گوشه و کنارش بوی محرم میاد. مداحی های دلنشینی که از ماشین ها ...مغازه ها...مساجد شنیده میشن   عشقه محرم......  --------------------------------- بچه ها میخوام یه مدل قشنگ برای روی تور پرده حالم پیدا کنم . ینی ما فعلا فقط تور زدیم از اینایی که جدیدا اومده من طرح درهم رو انتخاب کردم تو عکس حال از دور زیاد مشخص نمیشه .  فقط میخ...
14 آبان 1392

عکس

دلبرم  . خونه خاله سعیده دوست مامانی و کشیدن نقاشی با مداد شمعی . ذرت مکزیکی رقی پز . خوک سرآشپزی که پسرکم اختراع کرده وکشیده . با هم از این بازیا کردیم 1 و 2 و 3 رودرست نوشته ولی 4رشو ببینین!!!!! همون روز که رفتیم سر راه مکه ای و از آشنایی با دیگران خوشوقت بود! . جونومگ ! آدم فضول فضوله ! اون اوایل که اومدیم قول دادم عکس خونه رو بزارم فعلا این تختمون .عکس مال همون اوایله که هوا گرم بودو پنجره باز بوده و بادملایم میوزید:) آینه دراورم شکسته درس شد عکسشو میزارم خیلی دوسش دارم اینم حال البته الان تلویزیون رو میز نیس و رو دیوار نصب شده واین آشپزخونه  . این دوتام اتاق پویا 1     2  ...
12 آبان 1392

بدون عنوان

من: چقدر ثنای عمو جیغ زد مامانی نه؟ پ: با من حرف نزن جوابتو نمیدم! چرا؟؟  پ: چون وقتی بابایی تو رو سفتت بغل میکنه تو هم دادوبیدادالکی داری و هی منوصدا میزنی که کمککککککککککککککک !!!!    (رطب خورده کی.....) ------------------------------------------------------------- پ: شاید یه مامان دیگه می خریدم تو همش بهم میگی نکن نکن نکن! من: خوب مادر جان در یخچالو نیم ساعت باز داری میگم ببند بد میگم؟ 3ساعت پشت سرهم تو لپ تاپی میگم زیاده دیگه بسه الکی مبگم؟ پ: کافیه کافیه . اینقد لجبازی لازم نیس خودم فهمیدم ...... -------------------------------------------------------------------- من: فردا خاله راضیه میخواد بیاد پیش پسرم...
3 آبان 1392

به سبک زی زی!

نمیدونم چرا عکسا همینجا درج نمیشن منم مثل زینب عکسا رو گذاشتم! پویا خونه عمو علی.   پسرکوندارد نشان از پدر .   میوه هارو اینجوری میکنم پسرکم میخوره .   خونه النا و مشاهده تلویزیون به سبک پویا .   ثنا .   وباز هم مهمان کوچک ما ثنا .   اینم هدیه جاری جون برای تولدم .   اینم تازه خریدم عااااشقشم .   واینم هدیه تولدم  ...
1 آبان 1392

28سالگی مامان رقیه!

28 سال پیش مثل امروز مادرم درد کشیده. زیاد. خیلی زیاد. و تو خونه و بدون دکتر در کنار یه ماما منو به دنیا آورده. حتی بدنم از نوشتن اینها میلرزه .خدا قوت مادرم به جای اون دردها خداوندتو بهشت بهت نعمت بده  و همنشین بهترین ها باشی ومن به دنیا اومدم . زندگی کردم تا بزرگ بشم و بشم مامان رقیه. برای پویا. برای امیر زندگی کنم. عشق بورزم. دوست داشته باشم .دلتنگ بشم .گریه کنم..... خدایا تمام روزهای ما رو پر کن از خوشی شادی سرور عشق محبت ...... خدایا تو این روز که روزمنه مال منه ازت اینا رو میخوام: 1.مثل همیشه : به همه ی اونایی که در آرزوی داشتن فرزند هستن فرزندی سالم و شیرین و صالح عطا کن 2. خدایا هیشکی تو فقر بی نهایت نباشه 3. خد...
23 مهر 1392

همه چی واقعا آرومه

هوای بیرجند اونقددددددددددر عالی و پاییزی شده که خدا میدونه. از آفتاب خبری نیست. از گردوخاک نیز. فقط هوا خوبه .عالی.خنک .دلپذیر. الان پنجره ی اتاقمو باز کردم و دارم چای میخورم!!!(اشتباه نکنین من الان سرکارم مثلا!!!خخخخخخخخخ) پاییز رو دوست دارم. رنگ برگا رو . ماه منه اصلا پاییز . نه گرمه. نه سرده ... صدتا بهاره پاییز دیروز پویا و خاله راضیه! تنها بودن با هم . و امروزم همینطور . من فکر میکردم پویا وقتی بیدار شه ببینه من نیستم داد و بیداد راه بندازه که مامانمو میخوام و با تو تنها نمیمونم تو خونه. ولی خاله میگه بیدار شده اومده گفته: با بچه ات اومدی؟؟؟؟   خاله راضیه: آره خوبی تو ؟دلم برات تنگ شده بود!!!! پویا: این اسباب بازیا مال پ...
23 مهر 1392

استرس...دلشوره....

خانومه اومد. آبجی زهرا نیز! دلم داره شور میزنه . احتمال خیلی زیاد امروز میرم میگم که بچه شو نیاره(آخه چیکا رکنه بچه شو طفلی؟!   ) الانه که بالا بیارم.... از خود خانومه خییییلی خوشم اومد. مرتب .تمیز. جوون. وقت شناس(خوشم میاد از اینایی که میگی 7ونیم بیا 7:25 میان!   کسی که 7:35 دقیقه بیاد به نظر من ارزش قائل نشده. یه سری جوانب رو نسنجیده. مثلا فکر نکرده اگه روز اول آدرسو پیدا نکردم و یه کم طول کشید طرف دیرش نشه سرکارش. یا اتوبوس دیر اومد. یا بچه ام گفت از مغازه یه چیز بخر .. یا هر چیز دیگه. .....) نمیگم هر روز باااید همین لحظه حاضر بشه دم در نه ولی معلوم بود ارزش قائل میشه . فقط بچه اش:( ...
20 مهر 1392

پرستار

قراره فردا یه پرستار بیاد خونه. جوونه و خودش هم یه بچه 2ساله داره .تشویش دارم! نمیدونم چی میشه فعلا میخواد چند روز امتحانی بیاد میگه اگه شما راضی نیستین بچه خودمو بزارم خونه مادرم! گفتمم نه خواهر من به همچین کاری راضی نیستم به قران خدا کنه با هم کنار بیان.  اگه یه پرستار باشه که بچه نداشته باشه خیلی بهتره دیگه به امید خدا ببینم چی میشه آبجی زهرا هم فردا میاد تا مراقب اوضاع باشه و گزارش دقیق بده بهم! دعا کنین:(
19 مهر 1392