پویا پویا ، تا این لحظه: 17 سال و 10 ماه و 17 روز سن داره
پرنیاپرنیا، تا این لحظه: 11 سال و 11 ماه و 28 روز سن داره

پویا و پرنیا گلهای زندگی

پویا و خونه

پسرکم هنوز مهد نرفتی. (به لطف مامانم و آبجی زهرا) هر وقت دوست داری میخوابی هروقت خودت خواستی بیدار میشی و من نگران این نیستم که اگه عصر زیاد بخوابی شب دیر میخوابی و درنتیجه صبح دیر بیدار میشی!!!! پس من مجبورم عصر نزارم بخوابی یا اگه خوابیدی زود بیدارت کنم و.... روزهایی که تو آرومی من آرومترم اصلا برام مهم نیست حتی تا 2نصف شب بیدار باشی منم نیگات میکنم و ذوق میکنم . بازی کن پسرکم بدون استرس ونگرانی از بیدار شدن یا نشدن فردا صبح بازی کن و لذت ببر. به یکی گفتم دیشب پویا تا خود 2 بازی میکرد میگه خدایاااااا پس تو چطور صبح تونستی بیدار بشی ؟بهش خنده ام گرفت . با خودم گفتم من میگم پسرم بازی کرده. میگم دیگه نگران صبحش نبودم و مجبور نبودم هی به...
16 مهر 1392

زلزله

خونه لرزید :( الان حدود 9:45 دقیقه ...  خدایا :(  ینی یه شهر نزدیک (خوسف) مرکز اصلی بوده و اینجام لرزیده   
12 مهر 1392

این روزها

از اون روز پسرک نرفته مهد. 4شنبه خاله زهرا اومد پیشش.5شنبه و جمعه تعطیل.شنبه مامان بزرگ.یکشنبه خاله زهرا.دوشنبه مامان بزرگ.امروزم دوباره خاله زهرا اومد  بعدش اینا از یه راه خیلی دور و با اتوبوس میان صبحها ومن کلی شرمنده شون میشم. کاش مامانم نزدیکم بود کاش.... خدایا به خاطر داشتن همچین خونواده ای برای هزارمین بار ازت ممنونم   به آبجی زهرا قول دادم اگه قله ی قاف هم بری بچه دارشی من میام پیشت روزای اولو. قول مردونه ها  بزن کف قشنگه رو ادامه مطلب و پویا نوشت....... من: پویا کنترل و بده مامانی.   جیک ثانیه: بگیرش من: مامانی برام یه دستمال میاری؟        ....بیا دستمال من:برق ات...
10 مهر 1392

اول و دوم مهر

روز اول مهر تمام بچه ها شاد و خندون بودن. همه جا شعف بود شور بود عشق بود.باز آمد بوی ماه مدرسه ولی من و پسرم نه. چون روز اول نبود دیروزم مهد بوده .روز قبلشم همینطور وروزهای قبلش نیز..... به خاطر شلوغی یکدفعه ای مهد واینکه یهو اتاقش و معلمش عوض شد کلا سیستم پسری به هم خورد و تا تونست جیغ زد.(گریه نه ها جیییغ بنفش) ومن روز اول رو مجبور شدم همونجوری بزارمش و برم سرکار فقط یه نیم ساعتی بودم کنارش و رفتم روز دوم کلا دیگه نمیومد . جون کندم. فقط داد و بیداد. یه لحظه در مهد تو خیابون یه وضعی داشتیم منو اون که تمام مردایی که بچه هاشونو آورده بودن دور ما جمع شده بودن میگفتن خانوم اگه حریفش نمیشی ما کمکت کنیم!!!! میگم بیا ببرمت خونه مامان بزرگ میگ...
3 مهر 1392

عکس

  ادامه مطلب  بدون رمز   یواشکی قند برداشته وقتی دیدمش این شکلی شده     این روزا همگی سرگرمیم با دومینو   این الان داره تلویزیون میبینه اینم یه چیزی تو مایه های پیراشکی سیب زمینی خیییییییلی خوشمزه بود   ...
2 مهر 1392

مشهد نامه

سلام به  همه ی دوستای خوب چقدر دوری از اینترنت سخته آدم حس میکنه یه چیزی کم داره حسااااابی ما شب سه شنبه ساعت 12 راه افتادیم سمت مشهد وصبح ساعت 8رسیدیم . روزای خوبی بود و تقریبا خوش گذشت .تقریبارو  به این  خاطر گفتم که خیییییلی شلوغ بود و رانندگی جالب مردمش رو اعصاب آدم راه میرفت.ینی از تو یه فرعی طرف با یه پیکان درب و داغون همچین میپیچید تو خیابون جلو ماشین ما و فقط به جلو نیگاه میکرد انگار مثلا اینا که عقب هستن ببخشید همه گوسفندن ایشون باید راهشون رو برن!!!!! عاقا! حق تقدم با همه بود. با عابر..... با اونی که تو میدون هس......با اون که تو میدون نیس..... سمت چپی .....سمت راستی .....هر کی زودتر خودشو انداخت جلو حق با...
27 شهريور 1392

صبای پدر :( نظر سنجی بانوان برتر وبلاگ نویس

سلام وقت بخیر از شما ممنون هستم که در مورد صبا اطلاع رسانی دارید خواهشی از شما دارم بنده نامه سر گشاده در مورد صبا به ریاست جمهوری نوشته ام که برخی از سایتهای خبری ان را جهت اطلاع عموم منتشر نموده اند ایا امکان دارد شما هم در انتشار این نامه در سایتتان با ما همکاری کنید در صورت تمایل ادرس ایمیلتان را برایم به ادرس ایمیل help_saba@yahoo.comارسال نمائید باتشکر و باز هم ممنون از پیگیریها و لطفی که به فرزندم صبا دارید……شماره تماس بنده ۰۹۱۷۸۸۷۹۱۹۹ علیرضا فروزنده www.sabayepedar.net -------------------------------------------------------- http://vote.persianweblog.com/ اینم نظر سنجیه حتما برین ...
14 شهريور 1392

پسرک شیرین مامان

فعلا اینا رو داشته باشین تا پست بعدی عکس بزارم نصف شب صدام زد گفت آب میخوام. بهش آب دادم سرشو گذاشت رو متکا رفتم که برم سمت اتاق خواب با خماری تمام میگه: پیشم بمون نرو پیش بابا . آروم پتو رو کشیدم روش و یه کم با دستم زدم رو پشتش وقتی حس کردم خوابش سنگین شده آرووووم بلند شدم برم میگه: مامان احسام میکنم! دارم میمیرم!!!!خخخخخخخ (جلب توجهت تو لوزالمعدم مااااااااااادر با اون احسامت) ------------------------------------------------- با صدرا رفتن در یخچالو باز کردن و پارچ آبو برداشته داره تو لیوان ها آب میریزه . میگم: در یخچالو ببند بچههههههههههه عجله عجله کار میکنه نصف پارچ خالی میشه رو فرش . رو میکنه به صدرا و میگه: عیب نداره به زودی!!! خ...
13 شهريور 1392