پویا پویا ، تا این لحظه: 17 سال و 10 ماه و 17 روز سن داره
پرنیاپرنیا، تا این لحظه: 11 سال و 11 ماه و 28 روز سن داره

پویا و پرنیا گلهای زندگی

حالم اصلا خوب نیست

از ساعت 7 تا 7:50 دقیقه دلقک شدم- شعر خوندم- قربون صدقه رفتم آخرشم گریه کردم ....بیدار نمیشه که نمیشه . خوابش نمیاد ها بیداره .چشاشو باز نمیکنه و فقط داااااااااد میزنه که نمیخوام برم مهد ای خدا سرنوشتمو چی نوشتی؟تا کی؟ خسته شدم خسته.........................................
8 تير 1392

یه نموره نق نق

این همه شیرین زبونی خوندین کیف کردین اون روی پویا رو هم داشته باشین: 85% طول روز اینجوریه : ظهره .هواگرمه 38درجه!!!! میرم مهد دنبالش و میاد بیرون و شروع میکنه به نق نق!!! میگم بریم برات بستنی بخرم .میخنده و میگه باشه میره تو سوپر و در فریزرو مثل یخچال خونه باز میکنه میخواد 4زانو بزنه توش که مرده میگه : عمو جان اول انتخاب کن بستنیتو بعد درشو باز کن بردارش ... آقا دیگه شروع میشه..... داااااااااااااد بیدااااااااااااااد میگم خوب مادر من بگو کدومو میخوای من بهت بدم ؟دااااااااااااااااااد میزنه فقط!!!! اونقدر خسته ام و از گرما وکار سرم درد گرفته صبحانه هم نخوردم! الانم ساعت 1ظهره . یه بستنی خودم انتخاب میکنم میدم بهش .جیییییییغ میزن...
6 تير 1392

مریضی

  پست قبلی عکسه روز جمعه از صب خوب و خوش بود . اونقدر خربزه دوس داره متاسفانه که حاضره پوستشم بخوره . از صب تا شب مشغول خربزه خوردن بود. شب همکارم و خانمش اومدن دنبالمون بریم شام بیرون و وقتی من و خانمش رفتیم تو مانتو فروشی و اومدیم بیرون دیدیم سه تا آقا یواشکی دارن بستنی قیفی میخورن اونم کنار خیابون!!!! آقا 10 دقیقه بعد این بستنی با اون خربزه با هم شدن اسید از معده ریختن بیرون تو ماشین زارو زندگیمون کثیف شد.... تا 4صبح بالا میاورد 4بردیمش اورژانس آمپول ضد تهوع زد دیگه بالا نمیاورد ولی تب شدید داشت!!! خدایا ...حالا شده ساعت 5صبح ما هم که 7ونیم باید بریم مهد !!!! هیچی هی پاشویه هی شربت ...کلا لخ.تش کردم و هی پارچه خیس میزاشتم...
4 تير 1392

این روزها

این روزها اوضاع معمولیه . نه خییییلی خوبه و نه شکر خدا بد یه چیزایی همیشه ته ذهن آدم هست که گاهی اگه خیلی بهش رو بدی آرامش و زندگیتو به هم میریزه که خوب من سعی میکنم به این فکر و خیالا رو ندم و زیاد فضا رو برای فکرای منفی و گلایه آماده نکنم که البته گاهی نمیشه.... بارهاشده تصمیم گرفتم صبح زود بیدار شم و با امیر صبحانه بخوریم ولی نمیدونم چرا وقتی آدم میدونه قراره 1 ساعت دیگه بره سرکار حرص خواب آدمو میگیره در حد بنز..... واینه که وقتی ما ساعت 7 بیدار میشیم بابایی دیگه سرکاره و من کیف پویا رو حاضر میکنم . حاضر میشم . وشروع میکنم به انجام مراحل بیدار کردن گل پسری که از شعر خونی و قربون صدقه رفتن شروع میشه به دلقک بازی و آخرش ممکنه گریه ! تمو...
30 خرداد 1392

تبریک

تبریک صمیمانه  به همه ی هم وطنا و ایرانیای عزیزم که اینقدر پرشور شرکت کردن تو انتخابات که من تا دیشب 12 شب فقط دلم میخواست بشینم پای تلویزیون و صحنه های انتخاباتو ببینم چقدر ما مردم خوبی هستیم آخه آمریکا، حالشو ببرررررررررررررر وتبریک ویژه تر به آقای روحانی رئیس جهمور منتخب ...
26 خرداد 1392

از الان استرس

خدایا منو ببخش میدونم تو ماه رمضون رو برای چه حکمت و هدف های متعالی ای گذاشتی ولی چه کنم که از الان استرس دارم و نگرانم.تو این گرمی هوا مسیر دور. بدون ماشین. اینجا سرکار بدون کولر! خستگی کار تا ظهر. از سرکارکه برم خونه نق نق های بیش از حد پویا تا آخر شب..... هرچی داریم به ماه رمضون نزدیکتر میشیم بیشتر میترسم آقا من میترسم  خدایا منو ببخش ...... آرامش و راحتی اون ماهو از تو میخوام خدایا خودت به دادم برسی ...
23 خرداد 1392

سوال

سلام به همه خوبین؟ بچه ها چجوری از وبلاگم پشتیبان بگیرم؟
21 خرداد 1392

ببقشید!

رفتیم خونه ی همکارم تو اتاق بچه ی توراهیشون! یه عالمه عروسک آویزون کردن سردسته ی همشونم یه عنکبوت بزررررررگ که خداییش منم ازش میترسیدم. این پویا هم یکی از این عنکبوتا رو خونه ی النا دیده و وقتی خواست بهش دست بزنه یه کم تکون خورد و آقا این دیگه ترسید که ترسید. حتی یه روز رفتیم در اسباب بازی فروشی یه وسیله از پشت ویترین انتخاب کرده میخوایم بریم تو میگه نهههههههههه اونجا عنکبوت داره. می بینم رو سقفشون یکی هم نه ها! 4 تا از اون عنکبوتا وصل کردن!!!! خلاصه هیچی بچه ترسید اصلا تو نرفت..... حالا دیشب هم هی میخواد بره اسباب بازی برداره از اتاق هی میترسه از عنکبوته . برداشته میگه: مامان آخه آدم تو اتاق بچه ی کوچیک عنکبوت وحشتناک میزاره؟اصلا چه مع...
19 خرداد 1392