پویا پویا ، تا این لحظه: 17 سال و 10 ماه و 17 روز سن داره
پرنیاپرنیا، تا این لحظه: 11 سال و 11 ماه و 28 روز سن داره

پویا و پرنیا گلهای زندگی

عکس

  ادامه مطلب  بدون رمز   یواشکی قند برداشته وقتی دیدمش این شکلی شده     این روزا همگی سرگرمیم با دومینو   این الان داره تلویزیون میبینه اینم یه چیزی تو مایه های پیراشکی سیب زمینی خیییییییلی خوشمزه بود   ...
2 مهر 1392

مشهد نامه

سلام به  همه ی دوستای خوب چقدر دوری از اینترنت سخته آدم حس میکنه یه چیزی کم داره حسااااابی ما شب سه شنبه ساعت 12 راه افتادیم سمت مشهد وصبح ساعت 8رسیدیم . روزای خوبی بود و تقریبا خوش گذشت .تقریبارو  به این  خاطر گفتم که خیییییلی شلوغ بود و رانندگی جالب مردمش رو اعصاب آدم راه میرفت.ینی از تو یه فرعی طرف با یه پیکان درب و داغون همچین میپیچید تو خیابون جلو ماشین ما و فقط به جلو نیگاه میکرد انگار مثلا اینا که عقب هستن ببخشید همه گوسفندن ایشون باید راهشون رو برن!!!!! عاقا! حق تقدم با همه بود. با عابر..... با اونی که تو میدون هس......با اون که تو میدون نیس..... سمت چپی .....سمت راستی .....هر کی زودتر خودشو انداخت جلو حق با...
27 شهريور 1392

صبای پدر :( نظر سنجی بانوان برتر وبلاگ نویس

سلام وقت بخیر از شما ممنون هستم که در مورد صبا اطلاع رسانی دارید خواهشی از شما دارم بنده نامه سر گشاده در مورد صبا به ریاست جمهوری نوشته ام که برخی از سایتهای خبری ان را جهت اطلاع عموم منتشر نموده اند ایا امکان دارد شما هم در انتشار این نامه در سایتتان با ما همکاری کنید در صورت تمایل ادرس ایمیلتان را برایم به ادرس ایمیل help_saba@yahoo.comارسال نمائید باتشکر و باز هم ممنون از پیگیریها و لطفی که به فرزندم صبا دارید……شماره تماس بنده ۰۹۱۷۸۸۷۹۱۹۹ علیرضا فروزنده www.sabayepedar.net -------------------------------------------------------- http://vote.persianweblog.com/ اینم نظر سنجیه حتما برین ...
14 شهريور 1392

پسرک شیرین مامان

فعلا اینا رو داشته باشین تا پست بعدی عکس بزارم نصف شب صدام زد گفت آب میخوام. بهش آب دادم سرشو گذاشت رو متکا رفتم که برم سمت اتاق خواب با خماری تمام میگه: پیشم بمون نرو پیش بابا . آروم پتو رو کشیدم روش و یه کم با دستم زدم رو پشتش وقتی حس کردم خوابش سنگین شده آرووووم بلند شدم برم میگه: مامان احسام میکنم! دارم میمیرم!!!!خخخخخخخ (جلب توجهت تو لوزالمعدم مااااااااااادر با اون احسامت) ------------------------------------------------- با صدرا رفتن در یخچالو باز کردن و پارچ آبو برداشته داره تو لیوان ها آب میریزه . میگم: در یخچالو ببند بچههههههههههه عجله عجله کار میکنه نصف پارچ خالی میشه رو فرش . رو میکنه به صدرا و میگه: عیب نداره به زودی!!! خ...
13 شهريور 1392

ما اومدیم :)

نه اشتباه نکنین جایی نرفته بودیم از فضای حقیقی اومدیم به مجازیش همین خخخخخخخ من و گل پسرم این روزها روزهای نسبتا آرومی رو میگذرونیم. یه روال تکراری که همش می چرخه و تکرار میشه و پسرکم البته چندان راضی نیست و گه گاهی مهدکودک رو جیم میزنه و میره خونه مامان بزرگ. به عنوان مثال امروز صبح : مامان آقای اداره اومده؟؟؟(یعنی الان در اداره بازه؟؟)   میگم:آره ولی هنوز نمیخوایم بریم (این جمله یه خورده آرومش میکنه) کیف پسرکم رو حاضر کنم بعد... برمیگردم میبینم فقط دود پشت سرش مونده مثل میگ میگ از پله ها رفته پایین و پابرهنه خودشو انداخته خونه مامان بزرگ و صداش میاد که میگه: فرار کردم نرم مهد هیچی نگو به مامانم!!!! مامان بزرگ میگه میخوام برم ...
5 شهريور 1392

عکس+ادامه مطلب اضافه شد

داره نم نمک بارون میاد:) اونجا که رفتیم خارج شهر الویه ی مامان پز آقای کتاب فروش داره سر قیمت کتابا با مامانش چونه میزنه قیمت کتابا: سیصد و هزار! بیست و هزار!! سیصدوبیست و هزاررررر!!!! عینک بابایی رو زده رفته تو آینه خودشو نیگاه میکنه دوربین مخفی رفت سراغش:D یهو میگه ا تو کی اومدی؟؟؟ رفتیم خونه همکارم یه لاکپشت داشتن پویا شدیدا باهاش بازی میکرد       وقتی که موزه تعطیلههههههه         ...
27 مرداد 1392

عیدتون مبارک

خوب بالاخره با هر سختی ای بود ماه مبارک رو با کمی موفقیت پشت سرگذاشتم و تموم شد. صبح جمعه همه خونه مادرشوهر صبحانه دعوت بودیم کله پاچه .آخ که چقدر این زن خوشمزه میپزه این غذارو  جای همه ی دوست داران کله پاچه خالی روز جمعه به تمیز کاری اساسی گذشت که در ایام ماه مبارک فقط بخور و بخواب بود دیگه.... و صبح شنبه هم عموی پویا گف میخواد بره شوکت آباد اتوبوسشو یه آبی بزنه و تمیز کنه ما هم همه نهار رفتیم بیرون و بساط چای و کباب و.... خیلی خیلی خوش گذشت این دو روز.پسرکم توی جوی آب میرفت و میومد و هی باخودش حرف میزد میگم بسه بیا بیرون برم لباس بیارم عوض کنی مث بچه آدم بشین. میگه مامانی فعلا که پاهام کثیفه دارم میشورمشون. آبشم خیلی سرده حال می...
20 مرداد 1392

خدایاااااااااا

گرمه.تشنمه . خدایاااااااااااااا دلم میخواد از اینجا برم بیرون . دارم خفه میشم . یه مشت آدم زبون نفهم اینجان. ای خداااااااااااااا خدایا ببخش که غر میزنم ولی کاش فردا عید باشه هلاک شدم به قران
16 مرداد 1392

بهشت و جهنم

نزدیک افطاره . نشستم با خودم خلوت کردم ظاهرا قیافم یه کم ناراحت بود و البته کمی گریه کرده بودم. میگه مامانی چرا اشکت میاد؟ میگم میترسم. از چی؟از اینکه خدا منو ببره جهنم . جهنم چیه؟ خدا 2تا خونه داره! یکی بهشت یکی جهنم. آدمای خوب. خوش اخلاق. اونایی که کارای درست انجام میدن. اشتباه نمیکنن میرن بهشت . تو بهشت چجوریه؟ میگم یه عالمه چیزای خوب. خوراکی. آبشار. درخت. اسباب بازی. ماماااان بستنی میرهکس(میرکس) هم هست؟؟؟  میگم آره هست . همه چی هست اگه پسر خوب باشی میری بهشت...خوب جهنم چی؟ میگم آدمایی که کارای زشت بکنن. بد باشن میرن جهنم. قیافشو 6در4کرده میگه پس شاید(کاش)دیروز باهام دعوا نمیکردی تو هم باهام میومدی بهشت چند ثانیه بعد : مامان چجوری...
15 مرداد 1392