پویا پویا ، تا این لحظه: 17 سال و 10 ماه و 17 روز سن داره
پرنیاپرنیا، تا این لحظه: 11 سال و 11 ماه و 28 روز سن داره

پویا و پرنیا گلهای زندگی

دلم برات عزیز شده

دیشب رفتی خونه ی مامان بزرگت خوابیدی ومن تا صبح هی اینور اونور شدم و خوابم نبرد! با اینکه خودم به زور فرستادمت گفتم یه کم دور شی ازم. امروز صبح هم دیدم هیچ سروصدایی از خونه ی مادربزرگه نمیاد فهمیدم هنوز خوابی منم یواشکی اومدم سرکار و نبردمت مهد گذاشتم همونجا باشی.ولی الان که اومدم تو وبلاگت و عکساتو دیدم انگار 2ماهه ندیدمت .دلم برات پرمیکشه دلم برات عزیز شده نفس مامان ...
15 مرداد 1392

عکس

سلام بچه ها خوبین؟ ما مشغول افطاری دادن و افطاری رفتن هستیم همش روزها به سختی میگذرن و هوای اینجا خیییییلی زیاد گرمه خدایا هیچ سالی مثل امسال دلم نخواسته که تابستون هرچه زودتر تمام شه بریم ادامه مطلب بدون رمز یه روز با مامانی اومده سرکار و داره نقاشی میکشه یههههههههههههههههه من و زن عموش کمد اتاق پویا رو مرتب میکردیم و پویا و رضا از فرصت استفاده کرده آتیش می سوزوندن دایناسور داره به مامانش میگه: چرا منو شستی هان؟چرا منو کف کردی هان؟؟؟؟   داریم از مهد برمیگردیم و هی من میگم زود باش پختم واون با آرااااااااااامش بستنی میخوره و فقطططط حرف میزنه نمیدونم به کی رفته تو وراجی...
10 مرداد 1392

روزهای رمضان

مادر که باشی تو اوج خواب و عطش وقتی که با خودت میگی حتی اگه قراره امام زمان ظهور کنه کاشکی یه 10دقیقه مجال بده چشام بسته شن و استراحت کنم!!! باید پاشی و به دردونه ات آب بدی. مادر که باشی وقتی چشمات از شدت ضعف داره سیاه و تاریک میشه مجبوری بلند شی یه کاغذ رو تیکه تیکه کنی بشه پول. با پسرت که حالا شده آقای کتاب فروش بازی کنی و ازش کتاب بخری! تازه هنوز ناز کنه و غر بزنه باهات و تو نازشو بخری..... مادر که باشی بااااید از حق عادی خودت بگذری و اوقاتت رو صرف خونه و بچه و...بکنی. باید وقتایی که بقیه استراحت میکنن یا تلویزیون می بینن یا به کارای شخصیشون میرسن تو آشپزخونه مشغول پخت و پز و ...باشی مادر که باشی وقتایی که دلت میخواد از ته دل بخوابی...
2 مرداد 1392

طاعات قبول

سلام بچه ها مامانا خوبین همه؟ نماز و روزه هاتون قبول باشه و خدا به همه ی اونایی که از ته دل دوست دارن روزه بگیرن توان بده که به این گرما غلبه کنن روزها عادیه . میریم سرکار. برمیگردیم . یه چیزی میدم پویا بخوره بعد من دراز میکشم و چشام تاریک روشن میشه هی اون میگه مامان...مامان....  روز دوم ماه رمضون بود یکی دوتا از دستوراتشو اجرا کردم بعدی رو که گفت منم ظارها گفتم: ای باباااااااا      بعدش چی شد؟؟؟ 10دقیقا سکوت مطلق . بعدش: مامان ببخشید یه لحظه میای ؟ای بابا نگی باشه؟؟؟  منم کلی قربون صدقه اش رفتم از اونی که بود هم لوس تر شد کلا سوارم شد ----------------------------------------- یاد گرفته هر کاری رو خو...
24 تير 1392

عکس

یه مدت عکس نزاشتم از هر دری سخنی تو ادامه مطلبه و بدون رمز -------------------------------------------------------- ظهر خوابیده و درنتیجه آخرشب با اینکه برقارو خاموش کردم و منم کنارش نشستم و فقط میگم بخواب بخواب ولی نمیخوابه .یه کم باهم میگیم و میخندیم. کم کم میگم مامانی بخواب که صبح شد .میخنده ومیگه:قوقولی قوقوووووووووو ویه عالمه حرف دیگه .منم عصبانی میشم پتورو میکشم روش میگم یالا چشاتو ببند وگرنه کتک میخوری ای بابا صبح نمیتونم بیدارت کنم ببرمت مهد میگه: مامان یه حرف دیگه بزنم؟ من: نخیر ساکت باش بخواب 5ثانیه بعد: پزیدممممممممم از گرماااااا(یعنی پتورو از روم بردار) پتوروبرمیدارم از روش و هیچی نمیگم ینی خفه شو بخواب 3...
23 تير 1392

2تا وسیله ی به درد بخور

بچه ها این دوتا خیلی به درد من خوردن گفتم بزارم اینجا شماهاهم بدونین . شاید در نظر اول ساده به نظر برسن ولی خییییلی میتونن کمک کنن بهتون 1: پویا از همون کوچیکی از اینکه آب رو سرش بریزم تو حموم وحشت داشت والان که بزرگ شده هم با اینکه حمومو دوست داره ولی وقتی میخوام سرشو بشورم جیغ وداد جفتمون میره هوا  چند وقتیه این نقاب حمام رو خریدم براش. وقتی آب میریزم رو سرش کیف میکنه غش غش میخنده و آب نه تو چشاش میره نه تو گوشاش(البته پویا گوشاش شبیه آینه پاتروله و گاهی از زیر نقاب هم میزنه بیرون!!!ولی برای گوشای معمولی جواب میده خخخخ) . گاهی خودمم میبندم! واقعا قشنگه   نمیدونم کی بهش گفته وقتی میخوان عکس بگیرن باید قیافتو اینجوری کنی و...
19 تير 1392

برای دوستان

خراب شه این سیستم سرکارم که کلی مشکل داره . تلفن خونه رو هم که گفتن خیلی طول میکشه تا بیان .بلاتکلیفیم شدید بهار جان دوست خوبم کجایی چندوقت خبری ازت ندارم دلم برات تنگ شده سپیده عمه ی آریانا اصلا یه مدت طولانی هستش که وبلاگت برام باز نمیشه یاشار خوشکلم خوبی خاله جان؟ قربون آرایشگاه رفتن و موهای قشنگت . دلم میگیره کامنتا رو باز میکنم و کامنت خودم نیس. اسماء جان عزیزم باور میکنی از وقتی قالبو عوض کردی من کلا نتونستم بیام تو وبلاگت این سیستم من نوبره به غران!!!! آزاده جان دوست خوبم بهت سرمیزنم مامان ترنم تو خیلی بهم سرمیزنی ازت یه دنیا ممنونم زینب-پرستو-حاج خانوم    شماها دیگه برام مثل خواهرین ...
10 تير 1392