پویا و پرنیا گلهای زندگی






















پویا و پرنیا گلهای زندگی

پویا . متولد 17/آذر/87 و پرنیا متولد 6/آبان/93 متولد و ساکن بیرجند . قبلا یه وب دیگه داشتیم که تو لینکا هست. خوشحالیم که مهمون ما هستید

به وبلاگمون خوش اومدید

 

 

[موضوع : ]

نوشته شده در سه شنبه 22 ارديبهشت 1394ساعت 8:22 توسط مامانی |

 

[موضوع : ]

نوشته شده در دوشنبه 21 فروردين 1396ساعت 11:46 توسط مامانی| |

وااااای که چقد دوست دارم اسفند رو...

بدو بدوهاش مال بقیه است... من همیشه همه ی کارامو تا پایان بهمن تموم کردم و اسفند رو میزارم برای نگاه کردن به جنب و جوش و هیاهوی مردم... بوی عید... دیدن ماهی قرمزا... ذوق کردن پرنیای 2 ساله برای کفشای جدیدش و پوشیدن بی وقفه ی دوهفته ای کفشا حتی تو خواب...(برعکس پویا که این چیزا اصصصلا براش مهم نیست اصلا)

فرشای نو  تمیزی که هر کس میبینه میگه ای وااای هنوز فرشامم باید بدم بشورن!!

پرده های شسته و نصب شده ای که خونه رو روووشن کردن

تغییر دکور که کارهمیشگی منه و هم به خودم روحیه میده هم به بچه ها ... هی میگن مامان چقد خونه خوشکل شده...

پیشرفت داداش تو تحمل و کنترل بالاتنه و خوشحالی بیشتر همه ی ما و امید به بهبودش...

اسفند همیشه برام بوی خوبی داره و حس خوبتر

همه ی ماههای سالتون مثل اشفند من شیرین...

دوووستتون دارم

--------------------------------------------------------------------------------------------

پرنیا: 

هه لوزی بووود هه لوزی نبود(یه روزی بود یه روزی نبود!!! ).... اول همه ی قصه هاش

سوره ناس رو کامل میخونه

اصول دین هم همینطور

شعرای کتاب پویا رو هم.... باد آسمان لاااا دیشب تکان داد....

خییلی حرف میزنه تهش خودش میگه مامان اینگد حلف نزننن

گوشیم صدای دیرینگ میده زودی میگه ماماننن بیا یکی انجام داد!!!

به عروسکاش میگه جان جانممم جیش کلدی؟ الان میبلمت لو صندلی ...میشولمت... گسه نخول.... دختل پل لو

 

 

 

[موضوع : ]

نوشته شده در سه شنبه 17 اسفند 1395ساعت 10:20 توسط مامانی| |

دخترم!

برای پویا خیییلی با جزئیات مینوشتم... خیلی زیاد مینوشتم... ولی اومدن تو  کلا شلوووغتر کرده روزها رو... و این کم نوشتن از بی محبتی من نیست.. به خاطر حضور گررررم خودته..

خیلی لجباز! خیلی

پویا در هر صورت کوتاه میاد، حتی کتاب گاجش رو کلا پاره کردی...

رسما سوار پویا میشی! و اگه بره اونورتر شاکی میشی که چرااا میری اونور.بمون همینجا من بشینم رووو صورتتسکوت

خیلی وقتا مهربون.. تا بابایی میاد میگی : بابایی قلصاتو خولدی؟ داداشی پاشو صبه بیا صوبونه بخول...

سطل اشغال تو حموم پر جلد و قوطی بستنیه! گل پسرم از دست تو میره اون تو میخوره بستنیاشو

علاقه زیاادی به عروسکای بزرگی که در مغازه ها بابت تبلیغ هستن داری...بلیم دونیای جادویی عمو پلنگه لو ببینم به من دست بده بگه کالی ندالی عمو؟ من بلم بخابم؟

یا میگی بلیم آلاشگا بنجیل!! (آرایشگاهی که دم درش عروسک باب اسفنجی هستش)

گاهی شبا توهم میزنی بین خواب میگی مامااان  دیدی بنجیل به من دست داد منو دوس داله؟

غذا خوردنت نسبت به همین الاان پویا هم بسنجیم معرکه است.. فوق العاده... الهی شکررر

میخوری میخوری تهش شیکمت درد میگیره میگی آآآی کممملمممخنده

از نظر تو هرچی که خراب بشه باید بابایی با چکش درستش کنه... حتی یه چسب نواری ..حتی مداد رنگی.. هرچی خراب میشه میگی..این خبابه، بابایی بیاد چکش بیاله دلستش کنه

از شیر... و از پوشک گرفته شدی... حدووودا بزرگ شدی.. البته حدودا..ههه

 

 

 

[موضوع : ]

نوشته شده در چهارشنبه 8 دی 1395ساعت 8:54 توسط مامانی| |

روزهای سختی در حال عبوره.... داداشم شب عاشورا ماشینش چپ کرد و ملللق زد و از ناحیه گردن دچار عارضه آسیب نخاعی شده.... و از همون مهره ی گردن به پایین کلا بی حس....

در اوج ناباوری یکی از عزیزززترین شخصیتهای زندگیت میافته روی یه تخت... و حتی برای خوردن یه لقمه غذا و یه قلپ آب باید صدا بزنه.... فلانی... بیا آب بده ... لقمه رو بزار دهنم... لقمه بزرگه ... کوچیکه... غمناک

پرنیا:

خیلی خانوم...بزرگ.. چلچل حرف میزنه کامل و شیرین.... لجباز!!   جیغ جیغو!! 

 

پویا: کلاس دومی... آقا... کمک میکنه.... مشق مینویسه.. شنا میره.... از وجود ابجی شکایت میکنه گاهی که دیگه خیلی کلافه میشه!  گاهی هم کوتاه میاد و میبوسه و بهش محبت میکنه.....

[موضوع : ]

نوشته شده در چهارشنبه 3 آذر 1395ساعت 8:53 توسط مامانی| |

سلااام و درود...

تو اواخر مرداد با اعمال شاقه و کلییی هماهنگ کردن و مرخصی بده نده بالاخره موفق شدیم راهی تربت جام بشیم برای دیدن خاله زهرا... دوشب اونجا بودیم و بچه ها شهر بازی و اینور اونور رفتن. روزهام با خاله زهرا مینشستیم به حرف و این حرفا گاها تا 2 بامداد به طول می انجامیدخندونک 

از تربت هم راهی مشهد شدیم به سمت خونه ی مالنا! چند روزم مشهد بودیم...  یه روز عصر پارک ملت قسمت بانوان و دیدار من با چندین دوست مجازی و نادیده که 2 سال کامل شده بوده مثل خواهر  و مادر از طریق تلگرام رابطه داشتیم.... دیدن آدمایی که با شادیهات شاد شدن... با غصه هات غصه خوردن... و تو ازشون فقط عکس دیده بودی و حالا داشتی خود خودشونو بغل میکردی... لذت انگیز بود در حدی که نمیتونم توصیفش کنم.... 

یه روز عصر هم خونه یکی ازاین دوستان بودیم و کلییی خوش گذشت...

پویا هم با بابایی  موجهای آبی و سرزمین گل و گیاه و مراکز خرید رفته بودن و به پسرم خوووش گذشته بود...

باغ وحش هم که از واجبات هست در جریان هستید دیگه اول دیدار با حیوانات بعد تازه وارد شهر بشیم...

واز همه ی اینا لذییییذ تر اینکه روز تولد آقا ... توسط یه واسطه... دعوت بشی به گرفتن غذای حضرت.... و وقتی بری که غذا روبگیری  ببینی یکی یکی درا رو باز میکنن میگن بیاین داخل... بفرمایید... اینجا بشینید.. و جلوت چای  دم شده ی حرم میزارن و تو حس میکنی روز تولدش آقا داره خاصصصص ازت پذیرایی میکنه....

-------------------------------------

پرنیا به طور کااامل حرف میزنه ... 

بابایی تاب تاب عباسی منو دلست کرده

داداشی پاشو بیدال شو گذا بخولیم

تا یکی پامیشه لباس بپوشه میدوه سمتش میگه منم میام... حتی داری تعریف میکنی که فلانی رفته فلان جا زودی میگه منم میام!

به محض اینکه امیر لباس میپوشه میگه بابایی بلی ایداله؟ زودی میای؟

داداش پویا بیا باااازی کنیم

بهش میگم اسمت چیه؟ هیچی نمیگه... میگم بگو پرنیا.... میگه من بلد نیستم !!! خو بلد نیستم که سخت تر بود که!!!

مهد رو با خنده میره و یکی از بزرگترین نعمتهاست.... غذا میخوره و بزرررگترین نعمت دنیا نصیبمون شده نسبت به اون اقا پسر که هنوز هیچی نمیخوره...

ولی یه چیزایی هم داره که جالبه! مثلا تو ماشین فقط گریه میکنه.... از 10 دقیقه بگذره جیییغ...  اینا رو مینویسم که بعععدنا خودش بخونه. مثلا تو  صف پارکینگ حرم 20 ماشین جلومون باشن. بعد پارکینگ پره. باید صبر کنیم 5 ماشین 5 ماشین ذره ذره جا خالی شه ما بریم. و ایشون فقطططط جیغ میزنه. و تا این 20 ماشین برن و بشه نوبت ما من 3 بار پیاده شم... راه ببرم. دوباره بشینم تو ماشین.

یا تو مسیر سفر من رفتم پشت نشستم پاهامو دراز کردم خانم رو رو پاهام تکون میدم!! با متکا!! و هنو زگریه میکنه!!

یا تو یه کوچه منتهی به کوهسنگی ترااافیکه و ایشون فقطط جیغ میزنن من و امیر خودمونو از ماشین پررت کردیم بیرون که پیاده بریم  بقیه راهو!

بیشتر نمیگم سردردتون  زیاد نشه خنده

---------------------------------------------------

پویا روزا تنها میمونه و خیلی پسر خوبیه. درطول روز هزار بار البته به گوشیم زنگ میزنه گزارش میده. تا خود ظهر هم گاها هیچی نمیخوره. تا من برم به زووور یه چیزی بچپونم تو حلقش. کلاس چرتکه و شنا رفته تو تعطیلات و الان دیگه تموم شده منتظر مدرسه هاست. خرید مریدم نکردیم هنوز برای مدرسه ها . همون مدرسه امام حسین میخاد بره که پارسال بود .

چقد تلگرام گونه نوشتم این پستو

صرفا جهت ثبت در تاریخ وگرنه واااقعا شلوغم.

 

[موضوع : ]

نوشته شده در دوشنبه 15 شهريور 1395ساعت 10:38 توسط مامانی| |

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 50 صفحه بعد

Design By : nightSelect.com
Powwerd By : NiniWeblog.com