پویا و پرنیا گلهای زندگی

پویا . متولد 17/آذر/87 و پرنیا متولد 6/آبان/93 متولد و ساکن بیرجند . قبلا یه وب دیگه داشتیم که تو لینکا هست. خوشحالیم که مهمون ما هستید

به وبلاگمون خوش اومدید

 

 

[موضوع : ]

نوشته شده در سه شنبه 22 ارديبهشت 1394ساعت 8:22 توسط مامانی |

سلااام و درود...

تو اواخر مرداد با اعمال شاقه و کلییی هماهنگ کردن و مرخصی بده نده بالاخره موفق شدیم راهی تربت جام بشیم برای دیدن خاله زهرا... دوشب اونجا بودیم و بچه ها شهر بازی و اینور اونور رفتن. روزهام با خاله زهرا مینشستیم به حرف و این حرفا گاها تا 2 بامداد به طول می انجامیدخندونک 

از تربت هم راهی مشهد شدیم به سمت خونه ی مالنا! چند روزم مشهد بودیم...  یه روز عصر پارک ملت قسمت بانوان و دیدار من با چندین دوست مجازی و نادیده که 2 سال کامل شده بوده مثل خواهر  و مادر از طریق تلگرام رابطه داشتیم.... دیدن آدمایی که با شادیهات شاد شدن... با غصه هات غصه خوردن... و تو ازشون فقط عکس دیده بودی و حالا داشتی خود خودشونو بغل میکردی... لذت انگیز بود در حدی که نمیتونم توصیفش کنم.... 

یه روز عصر هم خونه یکی ازاین دوستان بودیم و کلییی خوش گذشت...

پویا هم با بابایی  موجهای آبی و سرزمین گل و گیاه و مراکز خرید رفته بودن و به پسرم خوووش گذشته بود...

باغ وحش هم که از واجبات هست در جریان هستید دیگه اول دیدار با حیوانات بعد تازه وارد شهر بشیم...

واز همه ی اینا لذییییذ تر اینکه روز تولد آقا ... توسط یه واسطه... دعوت بشی به گرفتن غذای حضرت.... و وقتی بری که غذا روبگیری  ببینی یکی یکی درا رو باز میکنن میگن بیاین داخل... بفرمایید... اینجا بشینید.. و جلوت چای  دم شده ی حرم میزارن و تو حس میکنی روز تولدش آقا داره خاصصصص ازت پذیرایی میکنه....

-------------------------------------

پرنیا به طور کااامل حرف میزنه ... 

بابایی تاب تاب عباسی منو دلست کرده

داداشی پاشو بیدال شو گذا بخولیم

تا یکی پامیشه لباس بپوشه میدوه سمتش میگه منم میام... حتی داری تعریف میکنی که فلانی رفته فلان جا زودی میگه منم میام!

به محض اینکه امیر لباس میپوشه میگه بابایی بلی ایداله؟ زودی میای؟

داداش پویا بیا باااازی کنیم

بهش میگم اسمت چیه؟ هیچی نمیگه... میگم بگو پرنیا.... میگه من بلد نیستم !!! خو بلد نیستم که سخت تر بود که!!!

مهد رو با خنده میره و یکی از بزرگترین نعمتهاست.... غذا میخوره و بزرررگترین نعمت دنیا نصیبمون شده نسبت به اون اقا پسر که هنوز هیچی نمیخوره...

ولی یه چیزایی هم داره که جالبه! مثلا تو ماشین فقط گریه میکنه.... از 10 دقیقه بگذره جیییغ...  اینا رو مینویسم که بعععدنا خودش بخونه. مثلا تو  صف پارکینگ حرم 20 ماشین جلومون باشن. بعد پارکینگ پره. باید صبر کنیم 5 ماشین 5 ماشین ذره ذره جا خالی شه ما بریم. و ایشون فقطططط جیغ میزنه. و تا این 20 ماشین برن و بشه نوبت ما من 3 بار پیاده شم... راه ببرم. دوباره بشینم تو ماشین.

یا تو مسیر سفر من رفتم پشت نشستم پاهامو دراز کردم خانم رو رو پاهام تکون میدم!! با متکا!! و هنو زگریه میکنه!!

یا تو یه کوچه منتهی به کوهسنگی ترااافیکه و ایشون فقطط جیغ میزنن من و امیر خودمونو از ماشین پررت کردیم بیرون که پیاده بریم  بقیه راهو!

بیشتر نمیگم سردردتون  زیاد نشه خنده

---------------------------------------------------

پویا روزا تنها میمونه و خیلی پسر خوبیه. درطول روز هزار بار البته به گوشیم زنگ میزنه گزارش میده. تا خود ظهر هم گاها هیچی نمیخوره. تا من برم به زووور یه چیزی بچپونم تو حلقش. کلاس چرتکه و شنا رفته تو تعطیلات و الان دیگه تموم شده منتظر مدرسه هاست. خرید مریدم نکردیم هنوز برای مدرسه ها . همون مدرسه امام حسین میخاد بره که پارسال بود .

چقد تلگرام گونه نوشتم این پستو

صرفا جهت ثبت در تاریخ وگرنه واااقعا شلوغم.

 

[موضوع : ]

نوشته شده در دوشنبه 15 شهريور 1395ساعت 10:38 توسط مامانی| |

دخترمون در سن  1 سال و 8 ماهگی بطور کاامل حرف میزنه.... 

داداشی  پوبا(پوو بببا) بیا بلیم بازی کنیم..... داداشی پاشو چایی بخولیم

داداشی و مهدی  هییسسس بابایی لالا یه

میگم اینو از کجا آوردی کجا بود؟ میگه اینجا بووود...آنجا بود... خخ

مامانی پول بلیم به به بخلیم..... داداشی بیا بلیم دردر به به بخلیم(یه بار با پویا رفته سوپر)

گفتم هر وقت جیش داری بگو بریم دسشویی.... دم به ثانیه مامانی بلیم جیش کنیم ... جیشه ... جیشه... میبرمش اب بازی میکنه میگه بلیم داداشی ...جیش نیس! 

------------------------------------

دیروز کلا هراسون بودیم، خاله زهرا بیمارستان و کورتاژ و.... 

خدا خودش کمک کنه

مامان و مریم و ریحانه رفتن تربت پیشش.....

دیگه بیشتر اصلا دوست ندارم توضیح بدم که یادم نمونه.....

------------------------------------

پویا روزها تنها میمونه که من میام سرکار و پرنیام مهد.... البته که تو ساختمون بالاخره یکی هست... زن عمو... مادربزرگ... ولی بااز هم از پویا بعید بود که خداروشکر راه افتاده

کلاس چرتکه و زبانم میره

بزرگ شده و رشید.... و هنوووز کوچیک تر از پرنیا.... و هنوووز من عاشقش ... صورتش یادآور اولین تجربه ی شیرین مادرشدنه... امید من تویی پسر آقای من 

[موضوع : ]

نوشته شده در سه شنبه 22 تير 1395ساعت 8:48 توسط مامانی| |

پویا که کوچیک بود .. دقیقا اندازه الان پرنیا وقتی میخواست بخوابه  میومد میگفت نوایی ... یعنی بزاریمش رو پا و بخونیم

نوایی نوایی نوایی نوایی             همه با وفاین تو پویا بی وفایی!!! و....

این اختراع عمو رضا بود... نه اینکه به هیچ صورتی نمیخوابید این بود که هر کس هررر مدلی رو امتحان میکرد که بالاخره این مدل موند تا الان که هنوز خیلی ها تو اقوام به بچه هاشون میگن بیا نواییت کنم بخوابی....

 

و اما پرنیا وقتی میخواد بخوابه میاد سمتت و میگه هاپو!! به این صورت که شما باید بزاریش رو پا تکون بدی و بخونی...

هاپو برو داداش بخووووررر   پرنیای ما لالا شدههه

هاپو برو بابایی بخوررر        پرنیاچشاش بسته شده.... پرنیای ما خسته شده....

و این داستان ادااامه دارد تا جایی که تمام اطرافیان رو هاپو بخوره و اگه شما احیانا یادتون بره هم خودش یادآوری میکنه که : خاله!!   رضا!!   نی نی!! 

از دیروز هم همینجور راه میره و با خودش میخونه.....

هاپو بلو داداسی بهوووول 

هاپو بلو مامانی بهوووولبوس

[موضوع : ]

نوشته شده در دوشنبه 17 خرداد 1395ساعت 8:05 توسط مامانی| |

اینم دخترم یهویی تو مهد....

تو یک سال و 7 ماهگی:  تاب تاب عباسییی... منو منو عباسییی...مامان مامان عباسی....

داداش گلییی... بابا گلی... مامان گلی.... خاله گلی... آبجی گلی

داداش نکن مال منه عهه

عح پار بازی کنیم (عح دقیقا ینی بریم!!!   پار ینی پارک)

عح ننا بازی کنیم (بریم با ثنا بازی کنیم)

عح بالا .... عح در در

باز کن ...  دست...پا....

----------------------------------------------------------

یه چشمه از غذا نخوردن پویا.... جهت ثبت در تاریخ!!!

شب شام نخورده... صبح صبحانه نخورده... نهار نخورده.... عصر ساعت 4 میگه ماست و نعنا... بله .. چشمممم... این ماست این نعنا... میگه نمیخام !! نعنا داره!!!!

رسسسما در مونده شدم .... واقعا نمیدونم هیییچ راهی جواب نمیده.... ترس از دکتر... از آمپول... از بستری شدن... از تنها موندن... تشویق... جایزه.... بهش افتخار کردن... قوی شدن.... هیچی .... هیییچی

بوی هر چیزی رو با قدرت بااالا تجزیه و تحلیل میکنه.... میگم چشاتو ببند نبینی مثلا قارچ تو غذاست... میگه دماغمو چجوری ببندم؟ بوی کارتن میده!!! مزه ی پا میده!!! مزه ی خاک میده!!! بوی گل میاد!!! پیه چیزی میگم... یه چیزی مییییشنوین...

آدرس جدید حسنا بانو رو میخام..... اگه دارین بگین بهم ....

[موضوع : ]

نوشته شده در شنبه 8 خرداد 1395ساعت 8:43 توسط مامانی| |

به یه چیزایی که فکر کنی دلت میخاد سرتو همون لحظه بکوبی به دیوار!!! (دقیقا خدایا شکرت چه معنی داش الان؟؟؟ههه) مثل غذا نخوردن هششششت ساله ی یه پسر.... هوا خوردن...اکسیژن خالص...

یا مثل اینکه هنوز باید بگی بروووووو جیش کن مادر جااااان!!! هنوز!!!

یا اینکه هنووز تو جمع و مهمونی صدای اونی که با گریه و زاری بلنده پویاست ولااا غیرررر

اما

فکر کردن به خیلی چیزا آرامش میده بهت

اینکه با هزاار استرس بچه ی دوم رو بیاری و بگی با این اخلاق خاصصص فوق العاده خاص پویا خدا خودش رحم کنه که چی بشه... و درکمال ناباوری ببینی که بینهایت شیک و مجلسی این پسر هم بهت کمک میکنه هم قرربون صدقه ی آبجیش میره...حسودی نمیکنه... بد خلقی نمیکنه ...  الهی شکککررررر

 

اینکه دخترت تو یک سال و نمیگی کفش میپوشه، دستتو میگیره، میگه بریم نی نی... و میره مهد باهات بای بای میکنه! وتو میییدونی که خیلی خوش نمیگذره اونجا بهش فقط این بچه میفهمه شرایطو... وقتی بهش میگم بابا بره اداره... مامان بره اداره... داداش بره مدرسه... پرنیام بره مهد.... همه زووود برمیگردیم خونه.... میخنده و میگه هاااعمحبت

وقتی این بچه اییینقد میفهمه منم سعی میکنم ظهر که میرم دنبالش  بغضضض میکنه بفهممش... وقتی میاد خونه از 1 تا 3 رسما دیونس و بهونه میگیره !! بفهممش.... اگه تا دوساعت بعد مهد میگه کنارم بشین جم نخور... هیچ کار نکن... بفهممش...

یعنی گاهی تا ساعت 3 من مجال درآوردن مانتومو نمیکنم... ولی عیب نداره.... چاره ای ندارم

 

خوب داشتم میگفتم شکر بابت....آهان... بابت داشتن یه شوهر خوووب که هیچ وقت بهت سخت نمیگیره... در حدی که رو میکنی به خدا و میگی خدایا امیر بهم سخت نمیگیره.... تو هم بهش سخت نگیریآرام

 

---------------------------

دخترم تو 1 سالو نیمگی  :   13 کیلو........ 88  قدش

تو ساختمون راه افتاده  جوجه خانوم و پله ها رو میره بالا از این خونه به اون خونه.....بهش میگم بیا ... هر هر میخنده ... موش میشه... گردنشو کجج میکنه... میگه ماماااان بوس

---------------------------

پسرم کلاس اولش داره تموم میشه و حدووودا هر روز میپرسه که چند روز دیگه میرم کلاس دوم؟

و به معنای واقعی کلمه باسواد شده چقددد لذت بخشه که همه چیزو میخونه....

 

 

 

 

 

 

 

[موضوع : ]

نوشته شده در يکشنبه 19 ارديبهشت 1395ساعت 9:32 توسط مامانی| |

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 49 صفحه بعد

Design By : nightSelect.com
Powwerd By : NiniWeblog.com